|
وقتی سی سالگی را رد میکنی دیگر سی و یک سالگی اهمیتی ندارد، این را از خنثی بودن نسبت به روز تولدم فهمیدم.
اعصابم از دست خودم به شدت خورد، راست میگن چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. چرا یاد نمیگیرم به آدمها به اندازه وزن و اندازه و لیاقتشون توجه کنم، چرا یاد نمیگیرم هرکسی لیاقت محبت و توجه نداره، اینقدر به خاطر رفتار خودم برای توجه و اهمیت بیش از اندازه ام به آدمهایی که ارزش این دوستی رو نمیفهمن عصبانی ام که حد و اندازه نداره دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار بعد از دو هفته هنوز نتونستم فراموش کنم محبت کردن به یه آدم بی ارزش چه طور غرور و شخصیتمو لگد مال کرده.
سال ۹۰ هم سال خوبی بود و هم سال بد. رهای عزیزم بهترین کلمه ای که دوست داشتم از زبانش بشنوم رو یاد گرفت "مامان" سال خوبی بود با رهای نازم.
1- امشب با کلی از خاطرات دوران
مجردی و شیطنت و خوشی ها و روزگاری که داشتیم یاد کردیم. یه ذره که نه خیلی
دلم گرفت. مهدیه از اون تیپ دوست هایی بود _ البته هنوز هم با وجود دور
بودن از هم هست _ توو سالهای سال دوستی و روزی زیادی که باهاش داشتم هرچی
بگردم یه نیمچه خاطره بد هم ازش ندارم. همش خوشی بوده و خنده و بیشتر اوقات
همه بار غم و غصه هامو از دوشم برداشته اما خوب چه میشه کرد که دست روزگار
اونو برداشت و برد گذاشت اون کله دنیا از وقتی هم که رفته _ الان حدود 9
ماهی میشه _ انگار یه تیکه از وجودم رفته، مثل اینکه خواهرم که از جوونم
عزیزتره ازم گرفته باشن خیلی شبها یادش میفتم، تووی دلم باهاش حرف میزنم و
وقتهایی که حرفهایی هست که به هیشکی نمیتوونم بزنم نبودش بیشتر از هر وقت
برام ملموس.
رها سرماخورده، تن تبدارشو بغل میکنم و پیش خودم فکر میکنم حتما اون روز برای آروم کردن و خوابوندن ماهان و آرین که تحمل صدای شیطون و بازیگوشیشون از پشت تلفن هم صبر زیادی می طلبید، خیلی تلاش کردی.
وقتی بیست سالم بود همیشه فکر می کردم سی سالگی یه آدم چه شکلی می توونه باشه، امروز سی ساله شدم. تو این ده سال ـ از بیست سالگی تا به حال ـ تمام کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام دادم ، راضی ام دختر نه ماهه دارم و زندگی و همسری و آسایشی که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم و حالا توو این سومین دهه زندگیم به فصل تازه ای فکر می کنم .
بیست و نه ساله شدم، درست شنبه هفته پیش، یازدهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، وسط جا به جایی و اسباب کشی که امسال از هر سال سخت تر بود و آزاردنده تر.
داریم اسباب کشی می کنیم دوباره امسال اردیبهشت مثل سال گذشته که اومدیم به این خانه، یک هفته است داریم کتابها رو جمع و جور می کنیم، باید کارهایی رو از خانه بنویسم و به روزنامه برسونیم و لا به لای این همه کار، یک مسولیت بزرگ که ترس درست انجام ندادنش اجازه نمی ده خوب تمرکز کنم همه فکرم با این مسولیت بزرگ و درست انجام دادنش پر شده جایی برای چیزی، کسی و ... باقی نمونده.
دوست خوبم يگانه خيلي وقت پيش دعوتم كرده بود به يك بازي، خيلي اهل اين نيستم كه توو اين بازيهاي وبلاگي شركت كنم اما به قول معروف اين بازي كمي غلغلك داد. بازي كه به نظرم احساس فرد نسبت به چيزي كه الان هستي، چيزي كه ميتونستي باشي و چيزي كه دوست داري باشي رو ميسنجه. اين يكي دو هفته به خاطر كارهاي مختلفي كه داشتم و البته به خاطر ترديد در جواب به اين سوالها توو بازي شركت نكردم اما الان فكر ميكنم شايد بد نباشه كه جواب اين سوالها رو بدم، اين طوري خودم هم ميتونم به يه نتيجه گيري برسم.
چند هفته پيش فيلم "سنگسار ثريا ميم" را با مهدي ديديم. دنبال فرصت مناسبي ميگشتم تا در مورد موضوع به اين خوبي و فيلم افتضاحي كه از اين موضوع ساخته شده، بنويسم. پيش از اين هر وقت در جايي ميخواندم اين فيلم يك فيلم ضدايراني و ضد اسلامي مثل فيلم"سيصد" است، تعجب ميكردم و آن را موضعگيريهاي سياسي - داخلي ميدانستم؛ اما با ديدن اين فيلم به اين نتيجه رسيدم كه اين فيلم يك فيلم " ضد ايراني" و حتي " ضد اسلامي" به معني واقعي كلمه است.
کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده است. گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته و برنده مسابقه نیز شده است. همچنین گفته می شود که او این داستان کوتاه را در یک شرطبندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است. کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست:
1. دارم فکر می کنم این یک نعمت است، نعمتی که شاید خدا آن را قسمت هرکسی نکند. هفت ما بیکار باشی، هفت ماه کتاب بخوانی، هفت ماه فیلم ببینی، هفت ماه وقت داشتی باشی از سر صبر و حوصله آشپزی کنی حتما این یک نعمت است یک نعمت که خدا آن را نصیب هر کسی نخواهد کرد که این وقت برایت طولانی تر بشود، هر روز بنشینی و به تمام کارهای کرده و نکرده ات در این بیست و اندی سال فکر کنی که عمده آن از 19 سالگی شکل و شمایل جدی تری به خود گرفت، بعد با خودت کنار بیایی که دست از همه بچه بازی ها و بچه بودنها برداری و ....
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد!(تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
شاید اگر رشته دانشگاهیم روزنامه نگاری نبود، شاید اگر از سال 79 و کمی پیشتر از اون روزنامه نگاری رو در یکی از معتبرترین خبرگزاریهای کشور _ ایرنا_ آغاز نکرده بود و کارم رو در یکی از پرتیراژترین روزنامه های کشور _ همشهری _ ادامه نداده بودم، شاید اگر همه آنچه که در خبرنگاری، روزنامه نگاری و گزارش نویسی به دست آوردم، حاصل تجربه نبود و مثل خیلی ها پله های ترقی رو چند تا یکی رفته بودم بالا و نون دست رنج دیگران را میخوردم اون وقت بود که با شنیدن خبر یکی از پرمدعاترین شبکه های خبری جهان قند تووی دلم آب میشد و بال در میاوردم و شاید هم هوای بهره برداری از این اتفاق به سرم میزدم و الی آخر، اما در حقیقت وقتی شنیدم که اسم من و عده ای دیگه از بچه ها که اتفاقا در حال حاضر در همشهری مشغول هستند به عنوان خبرنگارهای اخراجی از همشهری در این بنگاه خبر پراکنی مطرح شده اول از همه خدا رو شکر کردم که اسم ما به عنوان کشته های اخیر خوونده نشده و البته لازم دونستم چند تا نکته در این مورد متذکر بشم.
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد: اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
براي پست قبلي دوستي به اسم سياه كامنت گذاشته بود. من مي دونم كه دوست سياه كيه اما خوب... البته اين خندهدارترين روش در وبگردي كه تو جرات نداشته باشي با اسم خودت نظرت رو بنويسي و خودت رو پشت اسامي ساختگي قايم كني. به هر حال من لازم دونستم جواب كامنتش رو بدم.
بالاخره اين انتخابات با همه التهاب و روزهاي بدش به سرانجام خواهد رسيد، سرانجامي خوش يا ناخوشايند اما بايد به يك سري از دوستان كه بدجوري جوگير شدند و نوع برخوردهاشون از حالت نرمال خارج شده اين نكته رو متذكر باشم كه همكار گرامي قرار نيست در روزهاي پر التهام اين دوره زماني كه هركس به نوعي درگير است، كسي كسي را متهم كند. قرار هم نيست همه مثل هم برخورد كنيم، قرار نيست چون من يا امثال من مثل تو فكر نميكنند، مثل تو برخورد نميكنند يا حتي مثل تو به قضيه نگاه نميكنند متهم شوند، ما ادعاي آزادي و دموكراسي ميكنيم اما براي اطرافيان خودمان كوچكترين حق آزادي عمل را قائل نيستم نمونه مشابه تو و امثال تو كه انگهاي مختلف ميزني بدون اينكه از ريز و درشت حال و احوال آدمهاي دور و اطرافت چيز بدوني، پس لطفا تعادل داشته باش ما داعيهدار دموكراسي هستيم اول از همه هم بايد از خودمان شروع كنيم.
دلم مي خواد در اين مورد بنويسم اما نمي دونم چرا نمي توونم حالم به طرز عجيبي بد، شبها با كابوس و روزها با اضطراب مي گذره و من در اين فضاي بد گير افتادم
چهارساله شديم همين امروز
گاهي اوقات از روزنامه نگار بودن نه تنها دلزده كه منزجر ميشوم، اين مشكل من تنها نيست بيشتر دوستانم كه اين روزها به قول معروف خاك صحنه خورده اند و حالا بعد از ده سال بايد پسوندي از روزنامه نگاري را به دنبال داشته باشند، با ظهور خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه حتي از ابتدايي ترين سواد روزنامه نگاري هم بي بهره اند، دچار اين حس مي شوند. در اين وانفسا حساب ما و آن عده كه براي رسيده به جايگاه مثلا با ثبات در كار چهار سال پا به پاي كار كردن تحصيلات آدكادميك اين رشته را پشت سرگذاشته اند، اين ناراحتي چند برابر است، حالا بماند كه من هنوز دست از حماقتم برنداشته ام دارم همچنان به كار خودم ادامه مي دهم.
|
About
من آزاده بهشتي، گزارشگر شهري روزنامه همشهري با مهدی فارغ از زندگي مشترک علاقه ها و دغدغههايمان را در اين جا در این فضای مجازی مينويسیم شما هم لطفا ... همه تعارفات معمول را بگذاريد كنار و هر وقت به اين جا سري زديد هر چه دل تنگتان خواست، بگوييد Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 اردیبهشت 1390 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آرشيو Links
مهدیه
حسین قره |