تبليغاتX
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

  وقتی سی سالگی را رد میکنی دیگر سی و یک سالگی اهمیتی ندارد، این را از خنثی بودن نسبت به روز تولدم فهمیدم.
  پی نوشت: سی و یک ساله شدم، درست روز یازدهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و یک. همین و بس.

+نوشته شده در دهم اردیبهشت 1391ساعت23:40توسط روزگار نو | |

   اعصابم از دست خودم به شدت خورد، راست میگن چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. چرا یاد نمیگیرم به آدمها به اندازه وزن و  اندازه و لیاقتشون توجه کنم، چرا یاد نمیگیرم هرکسی لیاقت محبت و  توجه نداره، اینقدر به خاطر رفتار خودم برای توجه و اهمیت بیش از اندازه ام به آدمهایی که ارزش این دوستی رو نمیفهمن عصبانی ام که حد و اندازه نداره دلم میخواد سرمو  بکوبم به دیوار بعد از دو هفته هنوز نتونستم فراموش کنم محبت کردن به یه آدم بی ارزش چه طور غرور و  شخصیتمو لگد مال کرده.

+نوشته شده در بیستم فروردین 1391ساعت1:52توسط روزگار نو | |

   سال ۹۰ هم سال خوبی بود و هم سال بد. رهای عزیزم بهترین کلمه ای که دوست داشتم از زبانش بشنوم رو یاد گرفت "مامان" سال خوبی بود با رهای نازم.
   سال ۹۰ البته کمی بیشتر از سالهای قبل غم انگیز بود، مهدیه عزیزم رفت دنبال آرزوهایش خیلی از من دور شد و  خاطره هایش با گاه گاهی صحبت های تلفنی برایم به جا گذاشت. سال غم انگیزتری بود وقتی این خبر را شنیدم و هنوز هم برایم باورش بسیار سخت است.
   اما همه چشم امیدم به سال ۹۱ است با رضایت بیشتری نسبت به قبل از خودم و امید به اینکه شاد باشم و شاد باشی.
آزاده

+نوشته شده در یکم فروردین 1391ساعت2:0توسط روزگار نو | |

  1-  امشب با  کلی از خاطرات دوران مجردی و شیطنت و خوشی ها و روزگاری که داشتیم یاد کردیم. یه ذره که نه خیلی دلم گرفت. مهدیه از اون تیپ دوست هایی بود _ البته هنوز هم با وجود دور بودن از هم هست _ توو سالهای سال دوستی و روزی زیادی که باهاش داشتم هرچی بگردم یه نیمچه خاطره بد هم ازش ندارم. همش خوشی بوده و خنده و بیشتر اوقات همه بار غم و غصه هامو از دوشم برداشته اما خوب چه میشه کرد که دست روزگار اونو برداشت و برد گذاشت اون کله دنیا از وقتی هم که رفته _ الان حدود 9 ماهی میشه _ انگار یه تیکه از وجودم رفته، مثل اینکه خواهرم که از جوونم عزیزتره ازم گرفته باشن خیلی شبها یادش میفتم، تووی دلم باهاش حرف میزنم و وقتهایی که حرفهایی هست که به هیشکی نمیتوونم بزنم نبودش بیشتر از هر وقت برام ملموس.
  2-    منهی خونه تکوونی آخر سال که هم خوبه و هم بد، یه سری به کتابخوونه زدم و سایت چند تا از انتشاراتی های رو چک کردم فکر می کنم وقتشه حالا که دخترم رها یک سال و نیمه شده و احتیاجش به من کمتر کمی بیشتر برای کتاب خوندن وقت بزارم. علی الحساب تصمیم گرفتم کتاب شازده کوچولورو برای چندمین بار بخوونم، نمیدونم چرا اما هوس خووندن دوباره اش توو سرم پیچ و تاب میخوره.
3-   از کار هم خبری نیست، فکر میکردم با سابقه 10 ساله توو مطبوعات که بیش از نیمی از اون به حوزه شهری اختصاص داشته، با لیسانس روزنامه نگاری و تجربه آکادمیک در زمینه جغرافیا و برنامه ریزی شهری بهتر بشه در مورد کار به نتیجه رسید اما گویا خیال باطلی بوده به هر حال من هنوز ناامید نشدم و تمام تلاشم رو می کنم و به آینده امیدوارم.

+نوشته شده در یکم اسفند 1390ساعت1:26توسط روزگار نو | |

  رها سرماخورده، تن تبدارشو بغل میکنم و پیش خودم فکر میکنم حتما اون روز برای آروم کردن و خوابوندن ماهان و آرین که تحمل صدای شیطون و بازیگوشیشون از پشت تلفن هم صبر زیادی می طلبید، خیلی تلاش کردی.
  صدات مثل زنگ تووی سرم پیچیده "پاشنه در خوونتون از جا میکنم مگه دست خودته دختر بهم ندی، ماهان مثل آقاهاست هوامو بیشتر داره اما آرین سوسول فکر کنم زن ذلیل بشه، انتخاب با تو که رهارو به کدومشون بدی" به آرزوهات که پشت تلفن برایم بارها و بارها گفته بودی فکر می کنم و به آرزوهای خودم.
  صدات مثل زنگ تووی سرم پیچیده و بیرون نمیره، قرار بود رفتی خوونه جدید بیام و بعد از ۷ شاید هم ۸ سال ببینمت، این همه سالی که پای تلفن دوستی دوران دبیرستان و خاطرات نوجوانی هامون رو حفظ کرده بود. اما همه برنامه ها با یک اس ام اس بهم ریخت. لعنت خدا به تلفن که فاصله اینجا تا خانه تورو این هم طولانی کرده بود.حالا همش فکر می کنم تو اون روز حتما برای خوابوندن پسربچه های شیطون و بازیگوشت خیلی صبر و حوصله به خرج دادی، خوابی که بیداری نداشت. خوابی که تورو با ماهان و آرین برد تا آسمون ها، خوابی که این همه غصه روی دلهای خیلی ها گذاشت، خوابی که حسرت به دلم کرد.
  حالم اصلا خوب نیست. تووی دلم یک چیزی خالی شده، انگار یک ماهی سرگردان تووی دلم چرخ میزنه و راه به جایی پیدا نمیکنه جایی که آرومش کن. نمیدونم باید این اس ام اس لعنتی رو پاک کنم یا نه "جمعه، ساعت 10 تا 12، بهشت زهرا، قطعه 256".
  حالم اصلا خوب نیست، غصه، دلتنگی، مزه تلخ مرگ، صدای بچه هایی که ندیده منو به جای خاله نداشته شون قبول داشتن، صدای تو که تنبلی هامو هیچ وقت پای بی معرفتی ام نگذاشتی، صدا آقای ایمنی که توصیه های زمستوونی داره، صدا، صدا، صدا.... نمیتوونم بعد این همه سال تمام خاطره و دوستی و مهربانی هات رو با یک فاتحه بالای سر مزار تو و دو پسرت فراموش کنم.
 

+نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1390ساعت0:2توسط روزگار نو | |

وقتی بیست سالم بود همیشه فکر می کردم سی سالگی یه آدم چه شکلی می توونه باشه، امروز سی ساله شدم. تو این ده سال ـ از بیست سالگی تا به حال ـ تمام کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام دادم ، راضی ام دختر نه ماهه دارم و زندگی و همسری و آسایشی که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم و حالا توو این سومین دهه زندگیم به فصل تازه ای فکر می کنم .
آزاده

 

+نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1390ساعت15:25توسط روزگار نو | |

   بیست و نه ساله شدم، درست شنبه هفته پیش، یازدهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، وسط جا به جایی و اسباب کشی که امسال از هر سال سخت تر بود و آزاردنده تر.
   بیست و نه ساله شدم و اینکه چرا از هفت روز پیش تا به حال این طور از این سن و سال و روز و هفته ها که آرام آرام به سی سالگی میرساندم؛ می ترسم، نمی دانم؟ امسال هیچ کس این بیست و نه سالگی را جشن نگرفت حتی خودم هم برای خودم شادی نکردم من هم انگار از خدا خواسته بودم که کسی به یاد نیاورد این روز را آخر های شنبه شب سر که رو بالشت گذاشتم خیسی تلخی از چشمهام به سمت بالشت یورش آورد و من باز هم فکر کردم چرا باید از بیست و نه سالگی بترسم؟
   بیست و نه ساله شدم و حالا در این بیست و نه سالگی مدام دلم هوای روزهایی بیست سالگی را می کند، روزهایی که شادی ها و غم هایش، شور و شعفش و هیجانهایش از جنس هیچ زمانی در گذشته و  آینده نبود.
   بیست و نه ساله شدم و نمی دانم چرا این همه احساس پیری می کنم؟
آزاده

+نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1389ساعت11:25توسط روزگار نو | |

  داریم اسباب کشی می کنیم دوباره امسال اردیبهشت مثل سال گذشته که اومدیم به این خانه، یک هفته است داریم کتابها رو جمع و جور می کنیم، باید کارهایی رو از خانه بنویسم و به روزنامه برسونیم و لا به لای این همه کار، یک مسولیت بزرگ که ترس درست انجام ندادنش اجازه نمی ده خوب تمرکز کنم همه فکرم با این مسولیت بزرگ و درست انجام دادنش پر شده جایی برای چیزی، کسی و ... باقی نمونده.
ازاده

+نوشته شده در سی و یکم فروردین 1389ساعت11:14توسط روزگار نو | |

  دوست خوبم يگانه خيلي وقت پيش دعوتم كرده بود به يك بازي، خيلي اهل اين نيستم كه توو اين بازي‌هاي وبلاگي شركت كنم اما به قول معروف اين بازي كمي غلغلك داد. بازي كه به نظرم احساس فرد نسبت به چيزي كه الان هستي، چيزي كه مي‌تونستي باشي و چيزي كه دوست داري باشي رو مي‌سنجه. اين يكي دو هفته به خاطر كارهاي مختلفي كه داشتم و البته به خاطر ترديد در جواب به اين سوال‌ها توو بازي شركت نكردم اما الان فكر مي‌كنم شايد بد نباشه كه جواب اين سوال‌ها رو بدم، اين طوري خودم هم مي‌تونم به يه نتيجه گيري برسم.
  ۵ کاری که دوست داشتی انجام بدی و نشده...
  ۱- هميشه دلم مي‌خواست كه يكي از دل مشغولي‌هام رو دنبال كنم، شعر، داستان، نقاشي و نواختن ساز اما خوب همه رو نصفه نيمه ول كردم.
  ۲- دلم مي‌خواست جهانگرد بشم يعني همون موقع كه جوون بودم مثل خيلي از آدمهايي كه روياشون سفر با يه كوله‌پشتي به دور دنيا بود، اين كار رو تجربه مي‌كردم.
  ۳- هميشه دلم مي‌خواست معلم بشم، معلم ادبيات اماخوب اين كار روزنامه‌نگاري بلايي به سرآورد كه هيچ زمان، وقت نشد كه دنبال اين كار برم.
  ۴-دلم مي‌خواست واقعا واقعا ميشد كه برگردم به عقب حداقل به بيست سال قبل و اين كارها رو انجام مي‌دادم، حتي حاضرم با خدا در اين مورد معامله كنم.
  ۵- اين يك مورد هم كه كاملا خصوصي و اصلا نمي‌شه نوشت
اگر برمی گشتی به ٢١ سالگی چه کار می کردی؟
  اگر به ۲۱ سال پيش برمي‌گشتم هرگز به راهي كه توو زندگي اومدم نميومدم، تو خيلي از چيزها تجديد نظر مي‌كردم. يه برنامه منظم‌تر براي زندگيم مي‌ريختم و اين‌ همه درگير مسائلي نمي‌شدم كه هيچ ارزشي نداشتند، حتي مطمئنن روزنامه‌نگار هم نمي‌شدم اينو مطمئنم. سرم تو كار خودم بود. بهتر درس مي‌خوندم و فقط زندگي مي‌كرد زندگي.
اگر حوا بودی از خدا می خواستی که آدم رو چطور خلق کنه؟
  اگر حوا بودم از خدا مي‌خواستم كه آدم رو واقعا ‌آدم خلق كنه تا اين دنياي زيباش رو خراب نكنه، ياد بگيره آسمون بالاي سر بايد آبي باشه و زمين زير پا حرمت داره، از خدا مي‌خواستم بهش ياد بده به حق خودش قانع باشه و به حقوق ديگران تجاوز نكنه


+نوشته شده در بیستم بهمن 1388ساعت13:29توسط روزگار نو | |

   چند هفته پيش فيلم "سنگسار ثريا ميم" را با مهدي ديديم. دنبال فرصت مناسبي مي‌گشتم تا در مورد موضوع به اين خوبي و فيلم افتضاحي كه از اين موضوع ساخته شده، بنويسم. پيش از اين هر وقت در جايي مي‌خواندم اين فيلم يك فيلم ضدايراني و ضد اسلامي مثل فيلم"سيصد" است، تعجب مي‌كردم و آن را موضع‌گيري‌هاي سياسي - داخلي مي‌دانستم؛ اما با ديدن اين فيلم به اين نتيجه رسيدم كه اين فيلم يك فيلم " ضد ايراني" و حتي " ضد اسلامي" به معني واقعي كلمه است.
   موضوع سنگسار كه متاسفانه در ايران هنوز هم اتفاق مي افتد مي‌توانست بهتر از ‌آنچه كه در اين فيلم مطرح شده، به نمايش گذاشته شود. با قاطعيت تمام مي‌توان گفت فيلم برداشتي افتضاح،غرض‌ورزانه و با گرايش شخصي و فردي نه از موضوع سنگسار كه از ايران است و به قول كافه تيتر
 در انتها فيلم انگار كه در يكي از جاده‌هاي كشور مجبور شده‌اي يك فيلم پرسوز و گداز را نگاه كني كه در آن همه بد هستند از كشوري با فرهنگ چند هزارساله گرفته تا خدا و قرآن و دين و مذهب و حتي  آدم‌‌ها. پسر بچه‌ها در اين فيلم تا آ‌نجا معصوميت خود را تحت فضاي سياسي كشور از دست مي‌دهند كه اولين سنگ‌هاي سنگسار را با كينه و بخلي كه اصلا در چهره‌شان ديده نمي‌شود به مادرشان مي‌زنند.
  "سيروس نورسته" كارگردان آمريكايي ايراني تبار با كمك همسر خود "بتسی گیفن نورسته" فیلمنامه را نوشته است و بنابراين اصلا نبايد تعجب كنيم كه در فيلم دختر بچه‌ها فرشته‌هاي سفيدپوشي هستند كه فارسي را با لهجه غليظ آمريكايي صحبت مي‌كنند، پسر بچه‌ها به انداز مردها سن و سال دار روستا خبيث و بد هستند و در روستايي دور افتاده كه نكبت و بدبختي از در و ديوار آن مي‌بارد، زندگي مجللي براي ساكنين در جريان است با مبلمان و تخت خواب و زني كه كل ماجرا را به زبان انگليسي براي يك خبرنگار فرانسوي تعريف مي‌كند و  زنان روستا با يكديگر در مورد حق و حقوقشان با اصطلاحات كاملا تخصصي حقوق صحبت مي‌كنند.
  يكي از صحنه‌هاي كه قرار است بسيار تاثيرگذار باشد و نهايت وحشگيري ما را به نمايش بگذارد زماني است كه يكي از اهالي روستا ميمرد، هنوز مراسم خاكسپاري انجام نشده مردم روستا به خانه زن كه شوهر و پسرش در ‌آن هستند يورش مي‌برند و شروع به غارت اموال فرد متوفي مي‌كند اما "ثريا ميم" كه نماد بيداري زنان ايران است، آنها را از اين كار نهي مي‌كند. نكته قابل توجه آنجاست كه اين صحنه تاثيرگذار قبلا در فيلم "زورباي يوناني" به تصوير كشيده شده است. كاگردان "زورباي يوناني" در سكانسي نشان مي‌دهد كه چگونه در حالي كه جسد يك پيرزن روي تختش افتاده زن‌هاي روستايي به سمت خانه او هجوم برده و اموالش را غارت مي‌كنند. در انتهاي فيلم نيز ادعا شده كه داستان واقعي است اما كساني كه فيلم "زورباي يوناني" را ديده‌اند يا رمان آن را كه اثر " نيكوس كازانزاكيس" است، خوانده‌اند تشابه داستان را به خوبي درك مي‌كنند. داستان "زورباي يوناني" در مورد زني پاكدامن است كه مردان هوسباز ده به او تهمت انحراف مي‌زنند و او را در نهايت در ميدان روستا به قتل مي‌رسانند.

نكته هاي از اين دست در فيلم بسيار زياد است اما تاسف و ناراحتي زماني بيشتر مي‌شود كه ما در مقابل اين همه توهين و بي‌حرمتي به خودمان به كشورمان به فرهنگمان به اصالتمان و حتي به ديني كه به آن اعتقاد داريم يا نداريم 
به‌به و چه‌چه  راه مي‌اندازيم و حتي براي ثريا ميم كه گويا فيلم برداشتي واقعي از زندگي اوست، اشك مي‌ريزيم و با بدبختي كه به احمقانه‌ترين شكل ممكن به نمايش گذاشته شده، همراه مي‌شويم.
  چند سال پيش خسرو سينايي فيلم "عروس آتش" را ساخت. موضوعي در مورد رسوم و سنت‌هاي اشتباه برخي از قبايل كه هنوز هم در ايران رواج دارد، شايد اگر كارگردان‌هاي ايران اجازه، جسارت و فضاي ساخت فيلم‌هايي با اين موضوع‌ها را داشتند، مجبور نبوديم موضوعات نابي از اين دست را فداي گرايش‌هاي شخصي و سياسي دولت‌ها كنيم.

صحنه‌اي از فيلم سنگسار ثريا
آزاده

+نوشته شده در چهارم بهمن 1388ساعت11:53توسط روزگار نو | |

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده است.
For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.

گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته و برنده مسابقه نیز شده است. همچنین گفته می شود که او این داستان کوتاه را در یک شرطبندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست:
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند

+نوشته شده در بیست و هشتم دی 1388ساعت13:33توسط روزگار نو | |

1.      دارم فکر می کنم  این یک نعمت است، نعمتی که شاید خدا آن را قسمت هرکسی نکند. هفت ما بیکار باشی، هفت ماه کتاب بخوانی، هفت ماه فیلم ببینی، هفت ماه وقت داشتی باشی از سر صبر و حوصله آشپزی کنی حتما این یک نعمت است یک نعمت که خدا آن را نصیب هر کسی نخواهد کرد که این وقت برایت طولانی تر بشود، هر روز بنشینی و به تمام کارهای کرده و نکرده ات در این بیست و اندی سال فکر کنی که عمده آن از 19 سالگی شکل و شمایل جدی تری به خود گرفت، بعد با خودت کنار بیایی که دست از همه بچه بازی ها و بچه بودنها برداری و ....
2.      روزنامه نگاری و روزنامه خوانی من نه ربطی به بچه گی هایم دارد که پدرم با روزنامه سیاه و سفید کیهان به خانه می آمد و نه ربطی به اینکه برادرم پای ثابت کیهان بچه ها و مجله های علمی بود. روزنامه نگاری من یک اتفاق بود، شاید باید مقابل مخالفتهای پدرم می ایستادم و ادبیات را در دانشگاه شیراز دنبال می کردم، می رفتم دنبال رویای دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان و میشدم معلم ادبیات اما خوب بین ادبیات دانشگاه شیراز و ارتباطات دانشگاه آزاد تهران تاکید پدرم دومی بود و من از سر بی حوصلگی که پشت کنکور نمانم، تسلیم.
اما اینکه چه شد عاشق این رشته شدم و یک ماه بعد از ورود به دانشگاه یعنی از آبان 79 چرا سرم را در هر سوراخی کردم و برای کار به هر جایی رفتم انتخاب من بود. روزنامه نگار ماندن و پیشرفت در این کار انتخاب من بود، انتخاب من بود که کلاس های دانشگاه را یک خط درمیان بروم و به جای آن کلاس های گزارش نویسی بهنود را بگذرانم تا گزارش نویسی ام خوب باشد، انتخاب من بود که بیش از یک سال بی هیچ مزد و منتی کار کنم و کار یاد بگیرم و از هیچ چیز این کار دلهره ای نداشته باشم نه از آینده داشتن و نداشتنش و نه از غرولند های پدر و مادر که مرتب می گفتن مثل بچه آدم سرم را بیندازم پایین و درسم را بخوانم و حالا، حالا که 10 سال می گذرد، حالا که 10 سال کاری را کردم که عاشقش بودم و در آن نه آشنایی داشتی و نه کسی که هوایم را داشته باشد، 10 سال که روزهایش به نوشتن و شب هایش به خواند گذشت، 10 سالی که تازه داشتم فکر می کردم بنشینم زیرسایه اش و کمی آسوده خاطر از همه چیز به بخش تازه ای در روزنامه نگاری و روزنامه نگار شدن فکر کنی صبح با صدای زنگ تلفن خبرت می کنن که همه چیز تمام شد، همه آرزوها و تلاشها و هدفهایی که برایش دست و پا زدی و جنگیدی و زحمت کشیدی با یک امضا و بدون هیچ توضیحی تمام شد رفت پی کارش، اصولا برگه دادن و برگه گرفتن در سیستمهای اداری دلیل خاصی نمی خواهند. برای این کار فقط باید کوله بارت را جمع کنی و بروی مثل وقتی که از این روزنامه به آن روزنامه می رفتی، مثل این دوسال آخر که از این بخش روزنامه به آن بخش روزنامه پاس داده می شدی. از حماقت خودم لجم می گیرد اینکه چشمم را به روی له شدن ها، تحقیر شدن ها بستم و همه چیز را تحمل کردم تا یک روز صبح برگه ای به دستم بدهند. نمی دانم باید بنویسم کار در همشهری آن همه بعد از یک مدت طولانی تمام شد و به قول سریال مسافران همه چیز فرت یا اینکه به قول دوستی، نبودن در همشهری را بهانه ای برای ننوشتن نکنم و کاری را که روزی تمام زندگیم بود همچنان ادامه بدهم.
3.    در این در به دری و بی پناهی و غم و غصه  و بی حوصلگی هایی که در این ۷ ماه بیکاری یقه ام کرده بود، حضور چند هفته ای تو غنیمت است، نعمتی است نباید از دستش بدهم باید نهایت لذت را ببرم از این همه لطف خدا شاید به همین خاطر است که چسبیده ام به کتاب ها و فیلم ها و سکوت در و دیوار خانه و حوصله ندارم پایم را برای یک خرید ساده هم از خانه بیرون بگذارم. زندگی در این 21 روز حال و هوای دیگری داشته، باید حضورت را تا به پایان نرسیده غنیمت بشمار.
آزاده

+نوشته شده در بیست و یکم دی 1388ساعت17:21توسط روزگار نو | |

 دعاهای زیر از کتاب   سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده است:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

  آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)
  خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
  ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
  خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
  خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
  آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
  ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
  خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
  خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
  خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
  ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
  خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
  خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
  خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
  ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
  ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
  خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
  خدایا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
  ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
  خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)
  آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
  خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
  من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
  خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
  اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
  خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
  خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

+نوشته شده در دوم دی 1388ساعت11:37توسط روزگار نو | |

شاید اگر رشته دانشگاهیم روزنامه نگاری نبود، شاید اگر از سال 79 و کمی پیشتر از اون روزنامه نگاری رو در یکی از معتبرترین خبرگزاریهای کشور _ ایرنا_ آغاز نکرده بود و کارم رو در یکی از پرتیراژترین روزنامه های کشور _ همشهری _ ادامه نداده بودم، شاید اگر همه آنچه  که در خبرنگاری، روزنامه نگاری و گزارش نویسی به دست آوردم، حاصل تجربه نبود و مثل خیلی ها پله های ترقی رو چند تا یکی رفته بودم بالا و نون دست رنج دیگران را میخوردم اون وقت بود که با شنیدن خبر یکی از پرمدعاترین شبکه های خبری جهان قند تووی دلم آب میشد و بال در میاوردم و شاید هم هوای بهره برداری از این اتفاق به سرم میزدم و الی آخر، اما در حقیقت وقتی شنیدم که اسم من و عده ای دیگه از بچه ها که اتفاقا در حال حاضر در همشهری مشغول هستند به عنوان خبرنگارهای اخراجی از همشهری در این بنگاه خبر پراکنی مطرح شده  اول از همه خدا رو شکر کردم که اسم ما به عنوان کشته های اخیر خوونده نشده و البته لازم دونستم چند تا نکته در این مورد متذکر بشم.
نکته اول اینکه اولین اصل در روزنامه نگاری نقل خبر از یک منبع معتبر با اسم و سمت مشخص است، در حالی که شبکه خبری مورد نظر این خبر رو به نقل از منبع آگاه گفته در حالی که اخبار نقل شده از منبع آگاه بی اعتبارترین اخبار محسوب میشه.
نکته دوم اینکه من نه تنها اخراج خودم و سایر افراد رو از روزنامه همشهری تکذیب می کنم بلکه باید بگم بیرون اومدن من و عده ای دیگه ای بچه ها از روزنامه همشهری به خاطرتعطیلی همشهری امارات بود که البته بد نیست این نکته رو هم بگم که در حال حاظر تعداد زیادی از همون بچه ها در همشهری سرنخ و همشهری جوان مشغول به کار هستند و خودم من هم به خاطر یک سری از برنامه های شخصی که عمده ترین اونها تداخل کار با ادامه تحصیل بود، پیشنهاد روزنامه برای مشغول شدن در یکی از بخش های روزنامه رو رد کردم.
نکته سوم در مورد تعدادی از اسامی بود که در سایت موج سبز مطرح شده که اتفاقا در بدنه اصلی روزنامه مشغول به کار هستند، مثل خسرو قدیری که هنوزیکی از مدیران ارشد روزنامه است یا سپیده سمایی که همشهری آنلاین مشغول است یا ناصر علاقه بندان که در همشهری استانها کار میکند.
نکته چهارم در مورد نسبتهای سیاسی بود که مطرح شده بود که بازهم تاکید می کنم هیچ وقت آدم سیاسی نبوده و نیستم. ای کاش یاد می گرفتیم برای رسیدن به خواسته هامون آدمهای دیگر رو پله خودمون نکنیم ای کاش  اون آدمهایی که به دنبال مقاصد سیاسیشون هستند یاد می گرفتن که برای رسیدن به خواسته هاشون آدمهای دیگه رو قربانی نکنن.
نکته آخر اینکه آقایان و خانمهای شبکه جهانی خبری ... " چو ایران نباشد تن من مباد"

پیوست:  تکذیب خبر در خبرگزاریها

+نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت20:21توسط روزگار نو | |

دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد: اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بودند توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند همه جور خوراكي  توي ان ميگذاشتند. مواظب بودند كه هميشه پر اب باشد هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند. براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پاميكردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است. براي ماهي ها مدرسه ميساختند و به انها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاندند كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند .به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد.
اگر كوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي ميكشيدند ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند. همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"
                                                                                                      "برتولت برشت"

+نوشته شده در پانزدهم تیر 1388ساعت17:39توسط روزگار نو | |

براي پست قبلي دوستي به اسم سياه كامنت گذاشته بود. من مي دونم كه دوست سياه كيه اما خوب... البته اين خنده‌دارترين روش در وب‌گردي كه تو جرات نداشته باشي با اسم خودت نظرت رو بنويسي و خودت رو پشت اسامي ساختگي قايم كني. به هر حال من ‌لازم دونستم جواب كامنتش رو بدم.
خطاب به دوست سياه ( آقاي ... )
1_ آزادي : اولين و مهمترين اصل دموكراسي آزادي فردي است، يعني هر فرد مي‌تواند تا آنجا كه به آزادي عمل فرد ديگري لطمه نزند؛ رفتار كند.
2_ مرگ: كشته شدن افراد دردناكه اين اتفاق كه هر فردي رو ناراحت مي‌كنه نبايد الزام براي هم‌وطن آدم بيفته تا ناراحت‌كننده باشه، مردن آدمها از هر قشر و كشور و رنگ و نژاد و ... دردناكه اما متوجه نميشم كه چرا ما انتظار داريم همه افراد ناراحتي خودشون رو به اون شكلي كه ما مي‌خواهيم نشون بدن، مثلا همون ژست افسردگي بگيرند مثل ما و هيچ كس هم در اون لحظه اجازه تبسم نداره چون ما ناراحتيم و اون به زعم ما ناراحت نيست اگر بخنده.
3_ مبارزه: آدمها مي‌توونند روشهاي مبارزه‌اي مختلفي رو پيش بگيرند ممكنه من به اين اعتقاد داشته باشم كه براي رسيدن به حقم بايد كاري رو انجام بدم كه تو بهش اعتقاد نداشته باشي.
4_ احترام: تو حق نداري چون من مثل تو رفتار نمي‌كنم،‌ فكر نمي‌كنم‌ و راحت‌ترش اين ميشه كه مثل تو جوگير نميشم و مي‌توونم روي رفتارم كنترل داشته باشم و فكر كنم من رو محكوم كني اون هم با صفتهاي زشت، زننده و الفاظي كه برازنده روزنامه‌نگاري نيست، ما داعيه‌دار ادب هستيم، همكار محترم ما مثلا قشر فرهنگي اين جامعه هستيم پس بهتره كمي با فرهنگ باشيم و ژست كاريمون رو حفظ كنيم، شما كه تو اين كار مدعي هستيد بنابراين ولو اينكه من رفتارم نسبت به اتفاقات حال حاضر كشورم منفعل باشه و بي توجه باشم آقاي محترم، دوست‌، همكار يا هر چيزي كه اسمت هست حق نداري كه رفتاري خارج از احترام و ادب داشته باشي.
5_...: با رفتاري كه تو و امثال تو به عنوان پرچم‌داران دموكراسي در جامعه پيش گرفتيد، فكر مي‌كنم لياقت اين كشور چيزي بيش از اتفاقي كه براش داره مي‌افته، نيست. البته بماند كه اين وسط خشك و تر دارند با هم مي سوزند اون هم به خاطر رفتار شما جناب، دوست، همكار، سياه هر چيزي كه هستي.
آزاده

+نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت10:48توسط روزگار نو | |

  بالاخره اين انتخابات با همه التهاب و روزهاي بدش به سرانجام خواهد رسيد، سرانجامي خوش يا ناخوشايند اما بايد به يك سري از دوستان كه بدجوري جوگير شدند و نوع برخوردهاشون از حالت نرمال خارج شده اين نكته رو متذكر باشم كه همكار گرامي قرار نيست در روزهاي پر التهام اين دوره زماني كه هركس به نوعي درگير است، كسي كسي را متهم كند. قرار هم نيست همه مثل هم برخورد كنيم، قرار نيست چون من يا امثال من مثل تو فكر نمي‌كنند، مثل تو برخورد نمي‌كنند يا حتي مثل تو به قضيه نگاه نمي‌كنند متهم شوند، ما ادعاي ‌آزادي و دموكراسي مي‌كنيم اما براي اطرافيان خودمان كوچكترين حق آزادي عمل را قائل نيستم نمونه مشابه تو و امثال تو كه انگهاي مختلف مي‌زني بدون اينكه از ريز و درشت حال و احوال آدمهاي دور و اطرافت چيز بدوني، پس لطفا تعادل داشته باش ما داعيه‌دار دموكراسي هستيم اول از همه هم بايد از خودمان شروع كنيم.
پي نوشت:  اين پست خطاب به آدم يا آدم‌هايي است كه فكر مي‌كنند اگر اين روزها عادي رفتار كني يعني بي‌غيرتي، يعني از دردي كه در جامعه بيداد مي‌كند بي‌خبري بنابراين به خودشان اجازه مي‌دهد تا با رفتارهاي زشت و زننده‌اي با تو برخورد كنند، چون به اصطلاح خودشان پرخاشگري آنها با ديگران و رفتارهايي عصبي كه در مقابل ديگران دارند، نشان مي‌دهد كه چه قدر از اتفاقات پيش آمده ناراحتند.
آزاده
 

+نوشته شده در هفتم تیر 1388ساعت11:24توسط روزگار نو | |

دلم مي خواد در اين مورد بنويسم اما نمي دونم چرا نمي توونم حالم به طرز عجيبي بد، شبها با كابوس و روزها با اضطراب مي گذره و من در اين فضاي بد گير افتادم

+نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت11:24توسط روزگار نو | |

چهارساله شديم همين امروز

+نوشته شده در چهارم خرداد 1388ساعت11:22توسط روزگار نو | |

  گاهي اوقات از روزنامه نگار بودن نه تنها دلزده كه منزجر ميشوم، اين مشكل من تنها نيست بيشتر دوستانم كه اين روزها به قول معروف خاك صحنه خورده اند و حالا بعد از ده سال بايد پسوندي از روزنامه نگاري را به دنبال داشته باشند، با ظهور خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه حتي از ابتدايي ترين سواد روزنامه نگاري هم بي بهره اند، دچار اين حس مي شوند. در اين وانفسا حساب ما و آن عده كه براي رسيده به جايگاه مثلا با ثبات در كار چهار سال پا به پاي كار كردن تحصيلات آدكادميك اين رشته را پشت سرگذاشته اند، اين ناراحتي چند برابر است، حالا بماند كه من هنوز دست از حماقتم برنداشته ام دارم همچنان به كار خودم ادامه مي دهم.
  همه ما به اين نتيجه رسيده ايم كه روزنامه نگار بودن در ايران نه نياز به تلاش دارد و كار مستمر و نه لازم است شناختي از حوزه خبر، گزارش و مصاحبه داشته باشي، حتي لازم نيست خودت را گول بزني، درس بخواني يا زحمت بكشي و سالها در كنار آدمهاي كاركشته روزنامه نگاري تلمذ كني، تنها كافي است دستت به جايي بند باشد و پشتت به جايي گرم، آن وقت مي تواني از يك منشي ساده يا آدم بيكار كه گوشه خانه مانده به روزنامه نگاري برسي، اظهار نظر سياسي بكني و  يادداشت بنويسي و حتي امر بر تو مشتبه شو كه مي تواني مسير انتخابات رو تغيير دهي و خلاصه حسابي براي خود بتازي.
  نمونه اين مدعا هم كم نيست و كافي است سري به سايتهاي معتبر و روزنامه هاي رنگ و ارنگ روي دكه ها بيندازي و ببيني چه مطالبي به عنوان يادداشت، گزارش و خبر  به خورد خوانندگاني داده مي شود كه قرار است با اين شيوه روزنامه نگاري شعور و شخصيتشان بيش از اين ناديده گرفته شود.
  خبرگزاري و روزنامه هم فرقي با هم ندارند، هركس سعي دارد به نوعي در اين تخريب شخصيتي پيشتاز باشد به عنوان مثال در بسياري از آنها اصول ابتدايي تيتر زدن ناديده گرفته مي شود و به نظر مي رسد حتي دبير سرويس كه بايد هدايت گر خبرنگار نوپا حوزه خود باشند فراموش كرده كه روزنامه نگار كسي است كه دانش و داشته هاي خود را به بينش تبديل كرده و به آن آگاهي ها، عمق و غناي موردنظر را ببخشند و در اختيار مخاطبان و خريداران قرار دهد.
  شايد اصلا مشكل از خبرنگاري نيست كه به اين حرفه روي آورده اند، شايد مشكل دبيري كه سرويس يك روزنامه يا خبرگزاري را هدايت مي كند، است كه فاقد سواد بوده و كارش بيشتر رابطه اي است.
آزاده

+نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت13:45توسط روزگار نو | |