تبليغاتX
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

براي پست قبلي دوستي به اسم سياه كامنت گذاشته بود. من مي دونم كه دوست سياه كيه اما خوب... البته اين خنده‌دارترين روش در وب‌گردي كه تو جرات نداشته باشي با اسم خودت نظرت رو بنويسي و خودت رو پشت اسامي ساختگي قايم كني. به هر حال من ‌لازم دونستم جواب كامنتش رو بدم.
خطاب به دوست سياه ( آقاي ... )
1_ آزادي : اولين و مهمترين اصل دموكراسي آزادي فردي است، يعني هر فرد مي‌تواند تا آنجا كه به آزادي عمل فرد ديگري لطمه نزند؛ رفتار كند.
2_ مرگ: كشته شدن افراد دردناكه اين اتفاق كه هر فردي رو ناراحت مي‌كنه نبايد الزام براي هم‌وطن آدم بيفته تا ناراحت‌كننده باشه، مردن آدمها از هر قشر و كشور و رنگ و نژاد و ... دردناكه اما متوجه نميشم كه چرا ما انتظار داريم همه افراد ناراحتي خودشون رو به اون شكلي كه ما مي‌خواهيم نشون بدن، مثلا همون ژست افسردگي بگيرند مثل ما و هيچ كس هم در اون لحظه اجازه تبسم نداره چون ما ناراحتيم و اون به زعم ما ناراحت نيست اگر بخنده.
3_ مبارزه: آدمها مي‌توونند روشهاي مبارزه‌اي مختلفي رو پيش بگيرند ممكنه من به اين اعتقاد داشته باشم كه براي رسيدن به حقم بايد كاري رو انجام بدم كه تو بهش اعتقاد نداشته باشي.
4_ احترام: تو حق نداري چون من مثل تو رفتار نمي‌كنم،‌ فكر نمي‌كنم‌ و راحت‌ترش اين ميشه كه مثل تو جوگير نميشم و مي‌توونم روي رفتارم كنترل داشته باشم و فكر كنم من رو محكوم كني اون هم با صفتهاي زشت، زننده و الفاظي كه برازنده روزنامه‌نگاري نيست، ما داعيه‌دار ادب هستيم، همكار محترم ما مثلا قشر فرهنگي اين جامعه هستيم پس بهتره كمي با فرهنگ باشيم و ژست كاريمون رو حفظ كنيم، شما كه تو اين كار مدعي هستيد بنابراين ولو اينكه من رفتارم نسبت به اتفاقات حال حاضر كشورم منفعل باشه و بي توجه باشم آقاي محترم، دوست‌، همكار يا هر چيزي كه اسمت هست حق نداري كه رفتاري خارج از احترام و ادب داشته باشي.
5_...: با رفتاري كه تو و امثال تو به عنوان پرچم‌داران دموكراسي در جامعه پيش گرفتيد، فكر مي‌كنم لياقت اين كشور چيزي بيش از اتفاقي كه براش داره مي‌افته، نيست. البته بماند كه اين وسط خشك و تر دارند با هم مي سوزند اون هم به خاطر رفتار شما جناب، دوست، همكار، سياه هر چيزي كه هستي.
آزاده

+نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت10:48توسط روزگار نو | |

  بالاخره اين انتخابات با همه التهاب و روزهاي بدش به سرانجام خواهد رسيد، سرانجامي خوش يا ناخوشايند اما بايد به يك سري از دوستان كه بدجوري جوگير شدند و نوع برخوردهاشون از حالت نرمال خارج شده اين نكته رو متذكر باشم كه همكار گرامي قرار نيست در روزهاي پر التهام اين دوره زماني كه هركس به نوعي درگير است، كسي كسي را متهم كند. قرار هم نيست همه مثل هم برخورد كنيم، قرار نيست چون من يا امثال من مثل تو فكر نمي‌كنند، مثل تو برخورد نمي‌كنند يا حتي مثل تو به قضيه نگاه نمي‌كنند متهم شوند، ما ادعاي ‌آزادي و دموكراسي مي‌كنيم اما براي اطرافيان خودمان كوچكترين حق آزادي عمل را قائل نيستم نمونه مشابه تو و امثال تو كه انگهاي مختلف مي‌زني بدون اينكه از ريز و درشت حال و احوال آدمهاي دور و اطرافت چيز بدوني، پس لطفا تعادل داشته باش ما داعيه‌دار دموكراسي هستيم اول از همه هم بايد از خودمان شروع كنيم.
پي نوشت:  اين پست خطاب به آدم يا آدم‌هايي است كه فكر مي‌كنند اگر اين روزها عادي رفتار كني يعني بي‌غيرتي، يعني از دردي كه در جامعه بيداد مي‌كند بي‌خبري بنابراين به خودشان اجازه مي‌دهد تا با رفتارهاي زشت و زننده‌اي با تو برخورد كنند، چون به اصطلاح خودشان پرخاشگري آنها با ديگران و رفتارهايي عصبي كه در مقابل ديگران دارند، نشان مي‌دهد كه چه قدر از اتفاقات پيش آمده ناراحتند.
آزاده
 

+نوشته شده در هفتم تیر 1388ساعت11:24توسط روزگار نو | |

دلم مي خواد در اين مورد بنويسم اما نمي دونم چرا نمي توونم حالم به طرز عجيبي بد، شبها با كابوس و روزها با اضطراب مي گذره و من در اين فضاي بد گير افتادم

+نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت11:24توسط روزگار نو | |

  آسوشيتدپرس به نقل از يك مركز معتبر مطالعاتي در سويس به نام هنلي اند پارتنرز گزارش داده  است كه اتباع ايراني - پس ازاتباع افغانستان - در زمينه بدست آوردن اجازه سفر به ديگر كشورهاي جهان بي اعتبارترين ملت جهان شناخته مي شوند.
  طبق اين گزارش مردم كشورهاي فنلاند - دانمارك و آمريكا با داشتن اجازه سفر بدون ويزا به 130 كشور جهان معتبرترين و اتباع ايران با داشتن اجازه سفر بدون نياز به ويزا به 14كشور دنيا بي اعتبارترين اتباع يك كشور در جهان محسوب مي شوند . در ميان 195 كشور مورد مطالعه ايرانيان رتبه 194 را بدست آورده اند و به اين ترتيب بعد از اتباع افغانستان در قعر جدول اعتبار جهاني جاي گرفته اند .
  جالب اينجاست كه طبق اين ليست اتباع كشورهاي قحطي زده اي مانند بوركينافاسو - اتيوپي - سومالي و جيبوتي در جهان به مراتب معتبرتر از مردم ايران هستند . این چنین است که یک نفر ایرانی برای سفر باید هر خفت و خواری را از سفارتخانه کشور دیگر تحمل کند یا از خیر سفر بگذرد . در لیست پایین هم کشورهایی که ایرانیان نیاز به ویزای آنها ندارند دیده می شوند .
قاره آسیا
اندونزی روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
بنگلادش روادید ۹۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
سریلانکا روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
مالدیو روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
مالزی روادید 90 روزه (در بدو ورود صادر می شود)
ماکائو روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود) 
قاره آفریقا
اوگاندا روادید ۱۸۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
جیبوتی روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
توگو روادید ۷ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
سیشل روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
ماداگاسکار روادید ۹۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود) 
قاره آمریکا
دومینیکا روادید ۲۱ روزه
هائیتی روادید ۳ ماهه 
قاره اروپا
جمهوری آذربایجان روادید ۳۰ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
ارمنستان روادید ۲۱ روزه (در بدو ورود صادر می شود)
ترکیه روادید ۳ ماهه 
قاره اقیانوسیه
پالائو روادید ۳۰ روزه
جزایر کوک روادید ۳۱ روزه
میکرونزی روادید ۳۰ روزه
نیئه روادید ۳۰ روزه
  در ضمن برای تحقیق بیشتر می توانید  ليست اعتبار تعدادی از كشورها براي مسافرت شهروندانش به خارج از كشور را در  سایت Henley & Partners  مشاهده كنيد.
  با اين توضيحات به نظر شما منشا اعتبار بين|‌المللي از كجاست و سوال مهم‌تر اين كه :
 " امروز من و شما براي بهبود اين شاخص‌ها چه اقدامي مي‌توانيم بكنيم؟! "
آزاده

+نوشته شده در یازدهم خرداد 1388ساعت10:6توسط روزگار نو | |

چهارساله شديم همين امروز

+نوشته شده در چهارم خرداد 1388ساعت11:22توسط روزگار نو | |

  گاهي اوقات از روزنامه نگار بودن نه تنها دلزده كه منزجر ميشوم، اين مشكل من تنها نيست بيشتر دوستانم كه اين روزها به قول معروف خاك صحنه خورده اند و حالا بعد از ده سال بايد پسوندي از روزنامه نگاري را به دنبال داشته باشند، با ظهور خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه حتي از ابتدايي ترين سواد روزنامه نگاري هم بي بهره اند، دچار اين حس مي شوند. در اين وانفسا حساب ما و آن عده كه براي رسيده به جايگاه مثلا با ثبات در كار چهار سال پا به پاي كار كردن تحصيلات آدكادميك اين رشته را پشت سرگذاشته اند، اين ناراحتي چند برابر است، حالا بماند كه من هنوز دست از حماقتم برنداشته ام دارم همچنان به كار خودم ادامه مي دهم.
  همه ما به اين نتيجه رسيده ايم كه روزنامه نگار بودن در ايران نه نياز به تلاش دارد و كار مستمر و نه لازم است شناختي از حوزه خبر، گزارش و مصاحبه داشته باشي، حتي لازم نيست خودت را گول بزني، درس بخواني يا زحمت بكشي و سالها در كنار آدمهاي كاركشته روزنامه نگاري تلمذ كني، تنها كافي است دستت به جايي بند باشد و پشتت به جايي گرم، آن وقت مي تواني از يك منشي ساده يا آدم بيكار كه گوشه خانه مانده به روزنامه نگاري برسي، اظهار نظر سياسي بكني و  يادداشت بنويسي و حتي امر بر تو مشتبه شو كه مي تواني مسير انتخابات رو تغيير دهي و خلاصه حسابي براي خود بتازي.
  نمونه اين مدعا هم كم نيست و كافي است سري به سايتهاي معتبر و روزنامه هاي رنگ و ارنگ روي دكه ها بيندازي و ببيني چه مطالبي به عنوان يادداشت، گزارش و خبر  به خورد خوانندگاني داده مي شود كه قرار است با اين شيوه روزنامه نگاري شعور و شخصيتشان بيش از اين ناديده گرفته شود.
  خبرگزاري و روزنامه هم فرقي با هم ندارند، هركس سعي دارد به نوعي در اين تخريب شخصيتي پيشتاز باشد به عنوان مثال در بسياري از آنها اصول ابتدايي تيتر زدن ناديده گرفته مي شود و به نظر مي رسد حتي دبير سرويس كه بايد هدايت گر خبرنگار نوپا حوزه خود باشند فراموش كرده كه روزنامه نگار كسي است كه دانش و داشته هاي خود را به بينش تبديل كرده و به آن آگاهي ها، عمق و غناي موردنظر را ببخشند و در اختيار مخاطبان و خريداران قرار دهد.
  شايد اصلا مشكل از خبرنگاري نيست كه به اين حرفه روي آورده اند، شايد مشكل دبيري كه سرويس يك روزنامه يا خبرگزاري را هدايت مي كند، است كه فاقد سواد بوده و كارش بيشتر رابطه اي است.
آزاده

+نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت13:45توسط روزگار نو | |

  "پدر هيچ وقت شده است  كه از زمستان تا بهار را دويده باشي؟ شماها مرده ايد اما من از زمستان تا بهار دويده ام و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود."
  عباس معروفي  نخستين مجموعه داستانش را با نام "روبه روی آفتاب" در سال 1359 در تهران منتشر كرد و پيش و پس از آن نيز داستان هایي در برخی مطبوعات به چاپ می رساند.
  عباس معروفي را با "سمفوني مردگان" اش شناختم و بعدها با "فریدون سه پسرداشت" ادامه اش دادم. دنیای عباس معروفی در این دو کتاب دنیایی دور از دسترس ما است دنیایی است که در آن شیدایی جایگاه بخصوصی دارد و معروفی با مهارت و هنرمندی تمام توانسته است این دنیا را در پیش روی ما با کلام به تصویر کشد .
   سمفونی مردگان او واقعا یک سمفونی تمام عیار است، از هنگامی که آغاز می شود تا زماني که پایان می گيرد و لحظه ای از تب و تاب نمی افتد.قهرمانان قصه هايش یک نفس و یک تنه روی در روی مرگ می ایستند و در نهایت با همان ابهت و شکوه و جلالی که در یک سمفونی یافت می شود به مرگ اجازه میدهند که بیاید و طومار زندگیشان را در هم بپيچد.
امروز تولد عباس معروفي است كسي كه به نظرم با گزیده گویی ثابت کرد رهبر ارکستر چیره دست و قابلی در ادبيات است.
آزاده



+نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت12:37توسط روزگار نو | |

  همه چيز به هم پيچ و تاب خورده است،مثلا اين سردرد جز لاينفك زندگي ام شده است، صبحها با من از خواب بيدار مي شود و شبها با هم به خواب مي رويم. فكر مي كنم دو سه ماه بيشتر يا شايد كمتر است كه حضورش در زندگي ام جدي شده است. دو سه هفته اي هم مي شود كه كسي ميان دلم نشسته است و پشت هم رخت مي شويد، بي اجازه اين كار را مي كند و من لا به لاي شست و شو و پهن كردن رختها خاطراتي را مرور مي كنم كه چركي اش از دلم نمي رود. 
  چند روزي است مسير خانه تا روزنامه، روزنامه تا خانه تغيير كرده، خيابانهاي غريبه احساس خوش آيند كودكي و نوجواني ام را دزديده اند، چيزي را جا گذاشته ام در كوچه پس كوچه هاي آن سوي شهر، تكه اي از من كه دور شدنش دلم را به شور مي اندازد و حالم را بد مي كند. بايد مسير را از اين و آن بپرسم بايد تابلوها را نگاه كنم تا گم نشوم ديگر نمي توانم چشم بسته از خانه تا روزنامه، از روزنامه تا خانه بروم، از اتوبوس سواري هم خبري نيست، انگار چيزي كم دارد خيابانهاي اين طرف شهر، آدمها آشنا نيستند تند تند، بي لبخندي و عصباني از كنارم مي گذرند. از پياده روي هم خبري نيست. خودم را از لا به لاي خيابانهاي گشاد اين طرف شهر به چهارديواري طبقه سوم آپارتمان مي رسانم و بالشت را سپر غربتي مي كنم كه به سويم نشانه مي رود و با تمام قدرت بغضم را مي خورم و به خودم وعده و وعيد فردا را مي دهم.
  طاقتم خيلي زود طاق مي شود، هواي حوصله ام از ابري بودن گذشته و كم كم دارد طوفاني مي شود. ‌آرام و قرار ندارم. دلم چيزي مي خواهد اما هرچه به صدايش گوش مي دهد نمي فهمم دواي دردش چيست، شايد هم كر شده ام كه صداي دلم را نمي شنوم.
  این روزها خيلي زود خسته مي شوم، خوابم مي گيرد، دلزده مي شوم. از اخبار انتخاباتي، مصاحبه، همایش، از عکس ها و ژستهاي انتخاباتي، خبر سفر های استاني ـ انتخاباتی و بالا و پايين شدن الاکلنگ زهوار در رفته زندگي.
  دلم به هم مي خورد وقتي هدفن را در گوشم فرو مي كنم تا صداها را نشونم، سايتها را مرور نمي كنم، خبرها را پيگيري نمي كنم. از مرور هر روزه چهره آدمها در سايتها دلم به هم می خورد، از لبخند کج و معوجشان؛ از عبارتهاي تكراري، از هجوم نفس گير روزها كه پشت هم صبح را شب و شب را صبح مي كند.
  دلم مي خواهد بروم يك جاي دور، كنار رودخانه بنشينم و آبتني ماهيي ها را نگاه كنم دلم می خواهد بروم يك سرزمين ديگر چرخ بزنم، با مردم گپ بزنم، دلم مي خواهد كوچ كنم بروم توی چادر صحرایی زندگی کنم، دلم می خواهد بروم كنار مدرسه بچه هاي جنوب شهر بنشينم و نگاهشان كنم، كنارشان روي نيمكتهاي چوبي بنشينم و زندگی کنم، دلم مي خواهد مثل خيلي وقت پيش بنويسم؛ گزارش، داستان، شعر.
اين روزها به طرز عجيبي تنها هستم، شعرهايم رهايم كرده، ‌آدمهاي قصه تنهايم گذاشته اند، سوژه هاي گزارشي فراموش ام كرده اند من مانده ام با چهار ديواري آپارتماني كه بوي تازگي مي دهد؛ همين.
آزاده 

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت11:46توسط روزگار نو | |

  سال ۸۴ وقتي براي كار در ستاد انتخابات وزارت كشور دعوت شدم، به غير از دلزدگي كه در آخر كار به سراغ آمد، يكي از جذاب ترين بخشهاي كار روزهايي بود كه افراد براي ثبت نام به عنوان نامزد رياست جمهوري به وزارت كشور در رفت و آمد بودند. در دوره نهم 1014 نفر از سراسر ايران به عنوان کانديدا ثبت نام کردند، افرادي كه نيم نگاه به موقعيت، مصاحبه ها و عكس هايشان كه توسط رسانه ها و خبرگزاري هاي بين المللي مخابره مي شود، اين سوال را در ذهن ايجاد مي کند که چرا هيچ گونه ضابطه، معيار و مصداق مشخصي براي کساني که مي خواهند نامزد رياست جمهوري شوند، تعريف نمي شود؟
   امسال هم مانند چهار سال پيش خيلي از آنها دوباره آمده بودند، با چهره هاي تكراري و اهدافي كه از دوربينهاي عكاسان به جهان مخابره مي شد، يکي در خواب خدا را ديده و خدا به او وحي کرده رئيس جمهور شود. ديگري سرگرم مکاشفه با کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاري بوده و بعد از خواندن اين کتاب کسي به او گفته بايد رئيس جمهور شود. آن ديگري چون خدا يوسف را عزيز مصر کرده، او را رئيس جمهور ايران خواهد کرد. يکي با کلاه کابويي آمده ديگري با کفن. يکي فقط سواد نوشتن و خواندن دارد، و ديگري بيکار است. آن يکي جنگ ايران و عراق را خوابانده و راه مکه را باز کرده و يکي ديگر چون صف شير شلوغ بوده، آمده رئيس جمهور شود و.... اين تصويري است که اين روزها مدام از ايران به جامعه جهاني مخابره مي شود، بر صفحه تلويزيون ها و روزنامه ها و خبرگزاري هاي جهان نقش مي بندد. 
  بر اساس قانون انتخابات رياست جمهوري ايران بدون اينکه هيچ گونه جزئيات و مصداقي ذکر شود، هر کسي که خود را داراي شش شرط رجل سياسي و مذهبي بودن، ايراني الاصل بودن، تابعيت کشور جمهوري اسلامي ايران، مومن و معتقد به مباني جمهوري اسلامي و مذهب کشور، داراي حسن سابقه و امانت و تقوا و مدير و مدبر بداند، مي تواند در انتخابات رياست جمهوري به عنوان نامزد ثبت نام کند.
آزاده
   

+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت14:15توسط روزگار نو | |

  ديروز تولدم بود، روز پاي گذاردنم به دايره حساس زندگي، روز آْغازي دوباره، تنها يك روز در كل سال براي من، روز ورودم به دنيا، من اما دلم نه هاي وهوي مي خواهد، نه بوس و بغل، نه كيك و شمع و فشفشه، نه هديه و نه حتي تبريك، دلم تنها زندگي مي خواهد با تكه اي از خدا.
آزاده

+نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت9:33توسط روزگار نو | |

    يكي از لذت بخش ترين قسمت اسباب كشي و جا به جايي جمع آوري كتابهاست، نزديك به سه شب درگير جا به جا كردن، طبقه بندي و مرتب كردن كتابها بوديم كه باعث شد خاطره خيلي از كتابها رو براي من و مهدي زنده كنه، كتابهايي كه آغاز راه كتابخواني بود و كتابهايي كه به واسطه اونها استقلال فكري و اندايشه اي پيدا كرديم  اين تازه اول كاري بود كه براي جا به جا كردن خوونه انجام داديم، خدا بقيه اش رو به خير كنه.
آزاده

+نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1388ساعت13:59توسط روزگار نو | |

۷ آوریل به موضوع بهداشت اختصاص داره و سازمان بهداشت جهانی هر سال یک شعار برای این روز انتخاب می کنه امسال این روز با شعار " ایمن سازی در مقابل بلایای طبیعی " در تمام دنیا برگزار شد، از اونجایی که ما باید شور همه چیز رو در بیاریم روز بهداشت جهانی در کشور ما یک هفته است از دیروز هم  وزیر بهداشت راه افتاد این طرف و اون طرف میره و کلنگ هزارتا چیز با هم به زمین میزنه اما در تمام اخبار این روزها یک بار هم نشنیدم که کسی به شعار جهانی این روز  و دلایل انتخاب این شعار  اشاره  ای داشته باشه در حالی که سازمان بهداشت جهانی معتقده بلایای طبیعی به تنهایی در سال ۲۰۰۸ توونسته به اندازه ۷ سال تلفات جانی و خسارات مالی به بار داشته باشه و لازمه تا کشورها در این زمینه و مقابله با این موضوع برنامه ریزی داشته باشند؛ از طرفی از ده کشوری که در صدر تلفات جانی ناشی از بلایایی طبیعی قرار داره ۹ کشور در قاره آسیا است که این نکته نیز ضرورت توجه کشورهای در حال توسعه که کشور ما نیز شامل اون می شود رو دو چندان میکند
حالا این وسط باز هم شما بگردید دنبال پرتقال فروش قصه که این بار در بروبیا خودنمایی های آقایوون وزارت بهداشت برای روز جهانی بهداشت  که برای ما فقط یک نام بی هدف  خواهد موند،گم شده است.
آزاده

+نوشته شده در هجدهم فروردین 1388ساعت22:15توسط روزگار نو | |

   فردا شب ساعت 20:30 پیامی روشن برای مقابله با تغییرات آب و هوایی کره زمین فرستاده خواهد شد. فردا شب ساعت 20:30 یک میلیارد نفر در سراسر جهان چراغهایشان را خاموش می کنند تا "ساعت زمین" را گرامی داشته و توجه جامعه جهانی را به تغییرات آب و هوایی کره زمین جلب کنند. فردا شب ساعت 20:30 ساختمانهای امپاير استيت در نيويورک، اهرام بزرگ گيزه در مصر، برج‌هاي پتروناس در کوالالامپور، آکروپوليس در آتن و آسمانخراش 101 تايپه در تايوان نورافشاني‌هايشان را براي يک ساعت متوقف می کنند تا به این طریق هشدارهای لازم در مورد تغییرات آب و هوایی زمین به تمام مردم فرستاده شود. فردا شب راس ساعت 20:30، 1189 شهر در یک اقدام هماهنگ چراغهایشان را به مدت یک ساعت خاموش می کنند تا به این وسیله در مورد خطر تغییرات هوایی زمین هشدار بدهند و فردا شب ساعت 20:30 باز هم سهم ما _ بخوانید ایران_ از اتفاق حمایتی از زمین فراموشی است و هیچ نامی از شهرهای ایران در فهرست شهرهایی که قرار است در این اقدام همراه باشند نیست.
  پی نوشت: رويداد «ساعت زمين» در سال 2007 بوسيله بنياد جهاني حيات‌وحش"WWF "راه افتاد و از آن زمان 28 مارس (8 فروردين) هر سال مردم شهرهاي مختلف جهان در حرکتي نمادين براي تشويق به صرفه جويي در مصرف انرژي يک ساعت چراغ ها را خاموش مي کنند و از وسايل برقي استفاده نمي کنند.
آزاده

 

+نوشته شده در هفتم فروردین 1388ساعت17:7توسط روزگار نو | |

اگر خداوند لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم، ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمانمان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.
هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نیز عریان می کردم، خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم... روی ستارگان با رویایی ون گگی شعری بندیتی را نقاشی می کردم و صدای دل نشین سرات ترانه های عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم، با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.

ماکندو نام شهری است که مارکز در آن زاده شد



ادامه مطلب

+نوشته شده در هفدهم اسفند 1387ساعت18:23توسط روزگار نو | |

خوابم خواب خواب؛ اين را از جا ماندن در اتوبوس فهميدم، زماني كه تاكسي در سرپايي جردن سر خورد و من به ناچار از چهارراه اسفنديار تا كوچه تنديس نفسهايم به هن هن افتاد، يعني راستش دلم میخواهد بخوابم خواب خواب، صبح هم كه ساعت تووي سرش ميزد تا بيدار شوم، پتو را تا خرخره كشيدم و به آفتاب كه با تيغهايش چشمم را خراش مي داد؛ فحش دادم. دلم مي خواهد مدام بخوابم، چرا کسی نمي فهمد که غمگینم، حجم اين غصه اندازه اي است كه دلم من تاب كشيدنش را ندارد، اين را از زبانم كه به حرف باز نمي شود و از شانه هايم كه هر روز خميده تر مي شود؛ مي فهمم به همين دليل مي خواهم غمهایم را بغل بگیرم و بخوابم. به حال اصحاب كهف غبطه مي خورم مي خواهم بروم يه گوشه دنج از اين دنياي بي در و پيكر و بخوابم با هر آنچه از سالهاي دور روي دلم تنبار شده است از دنياي آدم بزرگها دور شوم و با خوابگرديهايم بروم سراغ سالهاي دور تر از روزهاي آدم بزرگها. می خواهم بیدار که شدم چیزی از این روزها یادم نمانده باشد. اصلا من نمی دانم حکمت این همه خاطره چیست كه خوب يا بد در سرم چرخ ميزند و گاهي بيخ گلويم را مي چسبد و گاهي باري ميشود كه صبح تا شب بايد در شهر بچرخانمش؟ چرا همه چیز در گذر همان ثانیه ها در ذهنم نمیمیرد؟ چرا خاطره ها اين همه جاندار در ذهنم تلنبار ميشوند و از سر و كول هم بالا مي روند كه به يادم بيايند؟
اصلا مي داني مي خواهم همه غصه ها و خنده هايم را بغل بگيرم و بخوابم که دیدن غمگینی ام دلت را نیازارد، همين
آزاده

+نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت11:33توسط روزگار نو | |

  مسيرهايي كه مي روم و مي آيم مملو از روزانه هايي است كه بي گاه تعقيبم مي كنند. لذت بخش ترين آنها راه رفتم در خياباهاي تهران و اتوبوس سواري است. لحظه هايي كه من در شهر و شهر در من كشف ميشود با نگاه هاي زيرزيركي و دل سپردن به آهنگهايي كه دل به دلم مي سپارند.
  زني كه بي دليل دنبال شنونده اي مي گشت تا در آن بخواند و آن قدر گفت گفت تا ته كشيد و آخر سر ذره ذره هايش را از چشمش جمع كرد تا نوك انگشتش رسوب كند و يادش باشد كه در اتوبوس هم مي توان باريد. بچه اي كه حجمش به اندازه يك كف دست بود و قدش به ابرها ميرسيد وقتي از كوشه كز كرده اش از كنارم رد ميشد با ترازويش ميزان مهرباني ها را مي سنجيد و سربازي كه روي تراز براي ۲۵ تومان با شيطنتهاي كودكانه پسر بچه كه دنبال رنگين كمان عصر شهر مي گشت چانه ميزد.
  زني كه لا به لاي بيقراريهاي گيسوانش و آشفتگي دستانش خوشبختي موج ميزد و آن را با لذت خوردن يك تكه نان داغ داغ آن هم خالي خالي در دستان رهاي كودكش قسمت مي كرد و من كه حسرت زيبايي او را در دل مي كشيدم.
 هفته پيش زني از ميله هاي اتوبوس تاب مي خورد و با صدايي آسماني حافظ ميخواند يك باره انگشت اشاره اش را به سمت نگاهي گرفت كه با اون نبود و داد زد: " تو شيطاني خود خود شيطان و باعث رانده شدن ما از بهشت" من چند ايستگاه جلوتر از اتوبوس پيدا شده بودم.
 آزاده
پي نوشت بعد از دو روز:
شايد گناه بزرگ ما انسانها اين است كه درست در لحظاتي كه نبايد، اشتباهي مي كنيم كه قابل جبران نيست، درست مانند خوردن آن سيب معروف

+نوشته شده در یازدهم اسفند 1387ساعت14:41توسط روزگار نو | |

  از دی تا بهمن از بهمن تا اسفند روزها مثل قرن گذشت، ساعتها کش دار و زجر آور بود و حالا این سکوت، آرامش و دوست داشتن که مثل بچه گیها تنگ در آغوش می فشارم تا کسی از من ندزدتشون رو مدیون همون روزها هستم به ویژه دو هفته میانی بهمن که سخت بود .
  اتفاقات اون قدر تند و پشت هم هجوم آوردن که فرصت فکر کردن نداشتم اما در این بین یه اتفاق مثل تلنگر منو شکست و این شکستن شروع حس تازه ای بود که گفتن در موردش خیلی مشکله.
   بعد از این همه مدت هنوز دنبال کلمات می گردم تا از " دوست داشتن به منزجر شدن" بنویسم. حس عجیبی دارم . شاید یه روزی داستان  بهمن رو بنویسم .دنبال حکمت حضور روزهای توفانی در زندگی نبودم، تووی اون روزهای سخت هرگز خدا رو مقصر ندونستم، خودم رو  متهم می کردم، حالا هم خوبم خوب خوب. به قول یه استاد خوب "بحران همیشه هست، مدیریت بحران مهمه" و به قول تو  " دریای توفانی ناخدای لایق می سازد، پس همیشه ممنون لحظه های سخت زندگی باش"
   پی نوشت:
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد ".
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : "با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ".
گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي ."
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود، خدا گفت "  و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي ."
آزاده

+نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1387ساعت13:40توسط روزگار نو | |

یکی تووی دلم رخت می شوید، اخبار صبح را که مرور می کنم لینک  پشت لینک باز میشود. اخبار پشت هم ردیف. یکی تووی دلم رخت می شوید.
آزاده

+نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1387ساعت9:51توسط روزگار نو | |

دارم همه تلاشم را می کنم تا تصویری که از دوست داشتنی های زندگی ام ساخته ام خراب نشود
دارم همه تلاشم را می کنم که در سخت ترین روزهای زندگیم، قوی و  محکم بیاستم
دارم همه تلاشم را می کنم که از صفر شروع کنم
دارم همه تلاشم را می کنم
دارم همه تلاشم را می کنم
نه

+نوشته شده در بیست و هفتم دی 1387ساعت15:44توسط روزگار نو | |

برای  بهانه کوچکی که این روزها بدجوری پا بر گلویم می فشارد و راه نفسم را تنگ کرده است.

یک روز

آن قدر بودی که

عشق کم می آورد در کنار حضور

امروز

آن قدر نیستی که

شعر من

بهانه ندارد برای رفتن به بهار

+نوشته شده در یازدهم دی 1387ساعت9:7توسط روزگار نو | |