تبليغاتX
روزگار نو - عدو شود سبب خیر





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

  از دی تا بهمن از بهمن تا اسفند روزها مثل قرن گذشت، ساعتها کش دار و زجر آور بود و حالا این سکوت، آرامش و دوست داشتن که مثل بچه گیها تنگ در آغوش می فشارم تا کسی از من ندزدتشون رو مدیون همون روزها هستم به ویژه دو هفته میانی بهمن که سخت بود .
  اتفاقات اون قدر تند و پشت هم هجوم آوردن که فرصت فکر کردن نداشتم اما در این بین یه اتفاق مثل تلنگر منو شکست و این شکستن شروع حس تازه ای بود که گفتن در موردش خیلی مشکله.
   بعد از این همه مدت هنوز دنبال کلمات می گردم تا از " دوست داشتن به منزجر شدن" بنویسم. حس عجیبی دارم . شاید یه روزی داستان  بهمن رو بنویسم .دنبال حکمت حضور روزهای توفانی در زندگی نبودم، تووی اون روزهای سخت هرگز خدا رو مقصر ندونستم، خودم رو  متهم می کردم، حالا هم خوبم خوب خوب. به قول یه استاد خوب "بحران همیشه هست، مدیریت بحران مهمه" و به قول تو  " دریای توفانی ناخدای لایق می سازد، پس همیشه ممنون لحظه های سخت زندگی باش"
   پی نوشت:
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد ".
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : "با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ".
گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي ."
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود، خدا گفت "  و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي ."
آزاده

+نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1387ساعت13:40توسط روزگار نو | |