تبليغاتX
روزگار نو - چرخ چرخ عباسي





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

  مسيرهايي كه مي روم و مي آيم مملو از روزانه هايي است كه بي گاه تعقيبم مي كنند. لذت بخش ترين آنها راه رفتم در خياباهاي تهران و اتوبوس سواري است. لحظه هايي كه من در شهر و شهر در من كشف ميشود با نگاه هاي زيرزيركي و دل سپردن به آهنگهايي كه دل به دلم مي سپارند.
  زني كه بي دليل دنبال شنونده اي مي گشت تا در آن بخواند و آن قدر گفت گفت تا ته كشيد و آخر سر ذره ذره هايش را از چشمش جمع كرد تا نوك انگشتش رسوب كند و يادش باشد كه در اتوبوس هم مي توان باريد. بچه اي كه حجمش به اندازه يك كف دست بود و قدش به ابرها ميرسيد وقتي از كوشه كز كرده اش از كنارم رد ميشد با ترازويش ميزان مهرباني ها را مي سنجيد و سربازي كه روي تراز براي ۲۵ تومان با شيطنتهاي كودكانه پسر بچه كه دنبال رنگين كمان عصر شهر مي گشت چانه ميزد.
  زني كه لا به لاي بيقراريهاي گيسوانش و آشفتگي دستانش خوشبختي موج ميزد و آن را با لذت خوردن يك تكه نان داغ داغ آن هم خالي خالي در دستان رهاي كودكش قسمت مي كرد و من كه حسرت زيبايي او را در دل مي كشيدم.
 هفته پيش زني از ميله هاي اتوبوس تاب مي خورد و با صدايي آسماني حافظ ميخواند يك باره انگشت اشاره اش را به سمت نگاهي گرفت كه با اون نبود و داد زد: " تو شيطاني خود خود شيطان و باعث رانده شدن ما از بهشت" من چند ايستگاه جلوتر از اتوبوس پيدا شده بودم.
 آزاده
پي نوشت بعد از دو روز:
شايد گناه بزرگ ما انسانها اين است كه درست در لحظاتي كه نبايد، اشتباهي مي كنيم كه قابل جبران نيست، درست مانند خوردن آن سيب معروف

+نوشته شده در یازدهم اسفند 1387ساعت14:41توسط روزگار نو | |