تبليغاتX
روزگار نو - مي خواهم بخوابم





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

خوابم خواب خواب؛ اين را از جا ماندن در اتوبوس فهميدم، زماني كه تاكسي در سرپايي جردن سر خورد و من به ناچار از چهارراه اسفنديار تا كوچه تنديس نفسهايم به هن هن افتاد، يعني راستش دلم میخواهد بخوابم خواب خواب، صبح هم كه ساعت تووي سرش ميزد تا بيدار شوم، پتو را تا خرخره كشيدم و به آفتاب كه با تيغهايش چشمم را خراش مي داد؛ فحش دادم. دلم مي خواهد مدام بخوابم، چرا کسی نمي فهمد که غمگینم، حجم اين غصه اندازه اي است كه دلم من تاب كشيدنش را ندارد، اين را از زبانم كه به حرف باز نمي شود و از شانه هايم كه هر روز خميده تر مي شود؛ مي فهمم به همين دليل مي خواهم غمهایم را بغل بگیرم و بخوابم. به حال اصحاب كهف غبطه مي خورم مي خواهم بروم يه گوشه دنج از اين دنياي بي در و پيكر و بخوابم با هر آنچه از سالهاي دور روي دلم تنبار شده است از دنياي آدم بزرگها دور شوم و با خوابگرديهايم بروم سراغ سالهاي دور تر از روزهاي آدم بزرگها. می خواهم بیدار که شدم چیزی از این روزها یادم نمانده باشد. اصلا من نمی دانم حکمت این همه خاطره چیست كه خوب يا بد در سرم چرخ ميزند و گاهي بيخ گلويم را مي چسبد و گاهي باري ميشود كه صبح تا شب بايد در شهر بچرخانمش؟ چرا همه چیز در گذر همان ثانیه ها در ذهنم نمیمیرد؟ چرا خاطره ها اين همه جاندار در ذهنم تلنبار ميشوند و از سر و كول هم بالا مي روند كه به يادم بيايند؟
اصلا مي داني مي خواهم همه غصه ها و خنده هايم را بغل بگيرم و بخوابم که دیدن غمگینی ام دلت را نیازارد، همين
آزاده

+نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت11:33توسط روزگار نو | |