تبليغاتX
روزگار نو - شناور شدن در آرامش ماکاندو یا یک هورا برای گابو بکشید





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد و بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان وزنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم.
به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد.
به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد، آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که در دست دارند، دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد، دریافته ام که انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بیاستد.
من از شما بسی چیزها آموختم اما در حقیقت فایده چندانی ندارند چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
۱۰ سال از زمان انتشار نامه خداحافظی گابو که حکم وصیتنامه را داشت و دلشوره را به دلم روانه کرد میگذرد، یعنی درست زمانی که ۱۷ سال بیشتر نداشتم و در حال و هوای آن روزهایم صد سال تنهایی را سه بار خوانده بودم؛ آن هم پشت هم و بی وقفه و حالا در آستانه ۸۲ سالگی نویسنده محبوبم ـ گابریل گارسیا مارکزـ  حتما به دنبا آرامشی در شهر جادویی اش " ماکاندو" هستم که برای چندمین بار در این سالها تنهایی هاش را می خوانم.
آزاده

+نوشته شده در هفدهم اسفند 1387ساعت18:23توسط روزگار نو | |