تبليغاتX
روزگار نو - اين روزها





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

  همه چيز به هم پيچ و تاب خورده است،مثلا اين سردرد جز لاينفك زندگي ام شده است، صبحها با من از خواب بيدار مي شود و شبها با هم به خواب مي رويم. فكر مي كنم دو سه ماه بيشتر يا شايد كمتر است كه حضورش در زندگي ام جدي شده است. دو سه هفته اي هم مي شود كه كسي ميان دلم نشسته است و پشت هم رخت مي شويد، بي اجازه اين كار را مي كند و من لا به لاي شست و شو و پهن كردن رختها خاطراتي را مرور مي كنم كه چركي اش از دلم نمي رود. 
  چند روزي است مسير خانه تا روزنامه، روزنامه تا خانه تغيير كرده، خيابانهاي غريبه احساس خوش آيند كودكي و نوجواني ام را دزديده اند، چيزي را جا گذاشته ام در كوچه پس كوچه هاي آن سوي شهر، تكه اي از من كه دور شدنش دلم را به شور مي اندازد و حالم را بد مي كند. بايد مسير را از اين و آن بپرسم بايد تابلوها را نگاه كنم تا گم نشوم ديگر نمي توانم چشم بسته از خانه تا روزنامه، از روزنامه تا خانه بروم، از اتوبوس سواري هم خبري نيست، انگار چيزي كم دارد خيابانهاي اين طرف شهر، آدمها آشنا نيستند تند تند، بي لبخندي و عصباني از كنارم مي گذرند. از پياده روي هم خبري نيست. خودم را از لا به لاي خيابانهاي گشاد اين طرف شهر به چهارديواري طبقه سوم آپارتمان مي رسانم و بالشت را سپر غربتي مي كنم كه به سويم نشانه مي رود و با تمام قدرت بغضم را مي خورم و به خودم وعده و وعيد فردا را مي دهم.
  طاقتم خيلي زود طاق مي شود، هواي حوصله ام از ابري بودن گذشته و كم كم دارد طوفاني مي شود. ‌آرام و قرار ندارم. دلم چيزي مي خواهد اما هرچه به صدايش گوش مي دهد نمي فهمم دواي دردش چيست، شايد هم كر شده ام كه صداي دلم را نمي شنوم.
  این روزها خيلي زود خسته مي شوم، خوابم مي گيرد، دلزده مي شوم. از اخبار انتخاباتي، مصاحبه، همایش، از عکس ها و ژستهاي انتخاباتي، خبر سفر های استاني ـ انتخاباتی و بالا و پايين شدن الاکلنگ زهوار در رفته زندگي.
  دلم به هم مي خورد وقتي هدفن را در گوشم فرو مي كنم تا صداها را نشونم، سايتها را مرور نمي كنم، خبرها را پيگيري نمي كنم. از مرور هر روزه چهره آدمها در سايتها دلم به هم می خورد، از لبخند کج و معوجشان؛ از عبارتهاي تكراري، از هجوم نفس گير روزها كه پشت هم صبح را شب و شب را صبح مي كند.
  دلم مي خواهد بروم يك جاي دور، كنار رودخانه بنشينم و آبتني ماهيي ها را نگاه كنم دلم می خواهد بروم يك سرزمين ديگر چرخ بزنم، با مردم گپ بزنم، دلم مي خواهد كوچ كنم بروم توی چادر صحرایی زندگی کنم، دلم می خواهد بروم كنار مدرسه بچه هاي جنوب شهر بنشينم و نگاهشان كنم، كنارشان روي نيمكتهاي چوبي بنشينم و زندگی کنم، دلم مي خواهد مثل خيلي وقت پيش بنويسم؛ گزارش، داستان، شعر.
اين روزها به طرز عجيبي تنها هستم، شعرهايم رهايم كرده، ‌آدمهاي قصه تنهايم گذاشته اند، سوژه هاي گزارشي فراموش ام كرده اند من مانده ام با چهار ديواري آپارتماني كه بوي تازگي مي دهد؛ همين.
آزاده 

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت11:46توسط روزگار نو | |